تبليغاتX
کلبه عاشقانه بهار

کلبه عاشقانه بهار

مینویسم... دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

دوستت دارم چون دوستت دارم…



+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت17:10توسط بهار | |

آن سوی دلتنگی ها. آن سوی دلتنگی ها


همیشه خدایی هست که


داشتنش جبران همه نداشتن هاست.



 همسر خوبم


دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا


درانحصارقطره های اشک نبینم


دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم


دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان


وپاکی دریاوبوی بها راداردهمیشه


ازحرارت عشق گرم باشد



من برایت دعامیکنم که گل های


وجودنازنینت هیچگاه پژمرده نشوند


برای شاپرک های باغچه خانه ات 


دعامیکنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشیدآسمان زندگیت


دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند



آری آغاز دوست داشتن است


گر چه پایان راه ناپیداست... من به پایانی


دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.



+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت9:13توسط بهار | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ 

وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؟  
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی






قصه از کجا شروع شد از گل باغ جوونه از صدای مهربونو یه سلام عاشقونه

اومدم با مهربونی که بگم با تو یه رنگم

تا بگم چه نازنینی ای شکوفه قشنگم

ای سلام عاشقونه ای عزیز بی اشیونه عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

عشق تو برای قلبم اولین و اخرینه

توی تنها همزبونم که همیشه نازنینه

اگه ده سال اگه صد سال شب روز با تو باشم تو واسم هنوز همونی

که برام عزیز ترینی


+نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت12:35توسط بهار | |





یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود تو شدی قصهء عشق،وقتی

عاشقی نبود تو سرآغاز منی از همیشه تا هنوز تو سرآغاز منی،

مثه خورشید واسه روز واسه حرفای کتاب تویی معنای جدید

واسه پرواز خیال،تو کبوتر سپید تو مثل حادثهء شب دلسپردنی تو

همون قصهء یک نگاه و عاشق شدنی به هرجا که نگاه میکنم تو را 

میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان

لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به

یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.

چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت

همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر

میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال

توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از

وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی

شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به

آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده

است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج

بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز

میکند. دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد

نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟

قحطی خورشیدو ماه و ستاره. گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند

آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره

ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.

دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده

ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش. دوستت دارم

نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت18:25توسط بهار | |